باور کنید من اصلا آدم احساساتی نیستم یا حداقل تا دیروز نبودم اما ...
دیروز با خانمی رفته بودیم کهریزک ، همینطوری یه مقدار کادو گرفته بودیم و
رفتیم که به خیال خودمون از کسانی که اونجان عیادت کنیم ... زبونم از
اونهمه رنجی که اونجا بود بسته شده بود .. خدایا شکرت پس عدالتت کجاس ؟
باورتون
می شه که کسایی که حتی منو نمی دیدند و حتی به قول پرستارشون واکنش به
دنیای خارج نداشتند وقتی که دستشون رو با محبت می گرفتم می تونستم تو
دستاشون خوشحالی رو حس کنم . دست تقدیر ما رو که تا بحال اونجا نرفته
بودیم رو برد پیش مسنترین و بدحال ترین مددجوها ، جایی که به قول
پرستارشون کمترین ملاقات کننده رو داره ، چون تحمل اینهمه رنج خیلی سخته
... با اینکه کل دیروز بعد ازظهر اشک توی چشمام مونده بود و فکر اونا
راحتم نمی زاشت اما به خا طر اینکه چند تاشون ازم قول گرفتن که بازم بهشون
سر بزنم حتما این جمعه و جمعه های دیگه هم می رم(با اینکه مطمئن نیستم
زنده باشن)... خودخواهیه ولی حس خوب خوشحال کردن کلی آدم محتاج تموم وجودم
رو گرفته .
آهای اونایی که این پست رو می خونید اگه نرید و بهشون سر بزنید مدیونید .
وقتی به حرفم می رسید و می گید دامون راست می گفت که اونجا باشید . اگه به
اون دنیا اعتقاد داری واسه ثوابش برو اگه به انسانیت اعتقاد داری واسه نوع
دوستی برو و اگه به هیچی اعتقاد نداری واسه عبرت برو .
می خوام یه سایت راه بندازم و از اونجا اطلاع رسانی کنم ، حتی اگه با این
کارم یه نفر بره اونجا و دل یکی از اون پیرزنای دلشکسته رو شاد کنه و
بخندونش ، واسه من بسه .. حتی یه نفر حتی یه وجدان ....
از همه شما بچه هایی که به من سر میزنید می خوام که کمک فکری به من بدین .
نمی خوام بزارم که این آتیشی که تو وجودمه خاموش شه....

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط دامون
|