تبليغاتX
دامون
 
با هم بریم جای دیگه مثلا استرالیا ، چطوره؟
 
جمعه با پرواز ایران ایر اومدم ایران ، به صورت کاملا شانسی ایندفعه تاخیر نداشت و حتی زودتر هم رسید. هیچی تغییر نکرده ، همه چیز مثل قبل البته نمیدونم چه خبره از گشت ارشاد و مامور بازی و این حرفا من خبری ندیدم هر چند که با توجه به چیزایی که می خوندم فکر می کردم اوضاع ایران خیلی امنیتی شده باشه .

فعلا که حس خوب بودن با خانواده و دوستان ، حسابی باعث شده که به من و خانمی خوش بگذره ، امیدوارم به همه شما هم خوش بگذره. تا بعد

 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:1  توسط دامون  | 

می دونید که کلا به این موجود علاقه دارم چند تا از جملات قصارش رو گوشه و کنار خونده بودم انگلیسی یا فارسی ، امروز یه تویه یه وبلاگ مجموعه خوبی رو ازش دیدم که دوست دارم اینجا بزارم:

  • می گویند من روشنفکرم ، چون این عینک را می زنم و هنرمندم ، چون فیلمهایم نمی فروشد .
  • تنها برنامه ي متنوع تلويزيوني، برنامه ي گزارش وضعيت هوا است.
  • زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
  • هرگاه مرا به خاک سپردید در تاریکی گور جایی را هم برای آرزوهایم بگذارید
  • من نمی‌خواهم از طریق آثارم به جاودگانی برسم، می‌خواهم با نمردن جاودانه بشوم.
  • از مردن نمی‌ترسم، ... فقط نمی‌خواهم وقتی که سر رسید آن‌جا باشم.
  • (در پاسخ به پرسشی درباره‌ی جاودانه ماندن در پرده‌ی نقره‌ای) ترجیح می‌دهم در آپارتمانم جاودانه باشم.
  • اصولاً آدم کلاس پایینی هستم. عشق من تماشای بیس‌بال با آبجو و چند تکه گوشت است.
  • چیزهایی بدتر از مرگ هم در زندگی وجود دارد. آیا تا به حال بعدازظهرتان را با یک مأمور بیمه گذراندید؟
  • پول از فقر بهتر است، البته فقط به دلایل مالی.
  • من اغلب مواقع تفریح چندانی ندارم. در بقیه‌ی مواقع همه اصلاً تفریحی ندارم.
  • اگر فیلمم یک نفر دیگر را بدبخت کند، احساس می‌کنم که کارم را درست انجام دادم.
  • بنا به دلایلی در فرانسه بیشتر از اینجا از من استقبال می‌کنند. زیرنویس‌های‌شان باید خیلی خوب باشد.
  • به ارتش ملحق بشوید، جهان را ببینید، آدم‌های جذاب را ملاقات کنید - و آن‌ها را بکشید.
  • اگر معلوم بشود که خدایی هست، گمان نمی‌کنم که بد باشد. اما بدترین چیزی که ممکن است درباره‌اش بگوییم این است که تنبل است.
  • ای کاش خدا فقط به من یک نشانه‌ی روشن نشان می‌داد! چیزی مثل باز کردن یک حساب پس‌انداز پرپول به نام من در بانک سوییس.
  • تنها افسوسِ من در زندگی این است که چرا شخص دیگری نیستم.
  • (درباره‌ی این که چرا فیلم‌هایش را نگاه نمی‌کند) گمان کنم از آن‌ها متنفرم.
  • (در مراسم اسکار، حدود سال 1978) این گونه برنامه‌ها برایم ارزشی ندارند. گمان نمی‌کنم که آن‌ها بدانند که چه کار دارند می‌کنند. وقتی که ببینید چه کسانی برنده می‌شوند - یا چه کسانی برنده نمی‌شوند - آن وقت می‌فهمید که این جایزه‌ی اسکار چه چیز مزخرفی است.
  • من فقط دانشجوی ضعیفی بودم. هیچ علاقه‌ای به درس نداشتم. وقتی فیلمی می‌سازم یک قرارداد ضمنی با بیننده است که باید او را سرگرم کنم و حوصله‌اش را سر نبرم. باید این کار را بکنم. من فقط یک پیام برای آن‌ها می‌گذارم. فیلم‌سازان بزرگی مثل اینگمار برگمان یا آکیرا کوروساوا یا فدریکو فلینی خیلی سرگرم‌کننده‌اند، فیلم‌های‌شان جالب است. خب، البته در دانشکده آن‌ها اصلاً برای من سرگرم‌کننده نبودند، آن‌ها واقعاً حوصله‌ام را سر می‌بردند.
  • (در مراسم اسکار حدود سال 1978) آن‌ها سیاسی هستند و اهل معامله و مذاکره (گرچه انسان‌های شایسته‌ی زیادی با لیاقت برنده شدند) و کل مفهوم این جایزه‌ها احمقانه است. من نمی‌توانم خودم را تسلیم قضاوت دیگران بکنم، چون اگر شما وقتی که آن‌ها بگویند تو شایسته‌ی جایزه‌ای هستی، این را بپذیرید، در آن صورت، زمانی هم که بگویند شایسته نیستی باید قبول کنی.
  • من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.
  • می‌دانم که خیلی وحشتناک به نظر می‌‌رسد، اما برنده‌ی اسکار شدن به خاطر آنی هال (1977) برایم هیچ مفهومی نداشت.
  • با پوستی که من دارم برنزه نمی‌شوم، گرمازده می‌شوم.
  • انسان با تخیل خداوند آفریده شد. آیا واقعاً فکر می‌کنید که خداوند عینک و موهای قرمز دارد؟
  • مغزِ من، دومین عضو دوست‌داشتنی بدنم.
  • به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، گرچه با خودم چند تا لباس زیر برمی‌دارم.
  • جنایات سامان‌یافته در امریکا بیش از 40 میلیون دلار در سال درآمد دارد و هزینه‌های دفتری‌اش هم خیلی کم است.
  • درست است، نگرانی‌های زیادی دارم. از تاریکی می‌ترسم و به روشنایی هم مشکوکم.
  • من دگرجنس‌خواهی را دارم تمرین می‌کنم، گرچه دوجنس‌خواهی در پارتی آخر هفته بخت شما را دقیقاً دوبرابر می‌کند.
  • از دانشگاه نیویورک به خاطر تقلب در امتحان پایانی متافیزیک اخراجم کردند. دنبال روح پسری که کنارم نشسته بود می‌گشتم.
  • شهرت به من کمک زیادی نکرده است. فقط کمی کمک کرده است. وارن بیتی چندین سال پیش یک روز به من گفت که ستاره بودن مثل این است که در فاحشه‌خانه باشی با داشتن یک کارت اعتباری، هرگز منظورش را نفهمیدم. به نظر من، مثل این است که در فاحشه‌خانه باشی اما کارت اعتباری‌ات باطل شده باشد.
  • سکس داشتن مثل ورق بازی است. اگر یار خوبی ندارید بهتر است که دست خوبی داشته باشید.
  • (سینما تفریح بزرگی است) چون لذت بسیار بزرگ‌تری است که ما در غم این باشیم که چطور قهرمان خودش را از مهلکه نجات خواهد داد تا این که به فکر نجات خودمان باشیم.
  • مادرم همیشه می‌گفت تو بچه‌ی خیلی بشاشی بودی تا سن 5 سالگی و آن‌وقت افسرده شدی.
  • ایرلند از معدود جاهایی است که به اندازه‌ای که غلو کرده‌اند لیاقتش را دارد، همان‌قدر که همه درباره‌ی زیبایی آن حرف می‌زنند، زیباست.
  • شرمندگی و حقارت بزرگی است اگر باراک اوباما برنده‌ی انتخابات نشود... وحشتناک می‌شود اگر مردم امریکا برای رأی دادن به او حرکتی نکنند، زیرا آن‌ها عملاً مواردی از این دست را بیشتر پسند کرده‌اند.
  نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:35  توسط دامون  | 
وقتی داری کد می زنی و یه ساختار داری که حالت درختواره و سلسله مراتبی داره ، بالا و پایین این ساختار رو چه اسمی می زاری روش ؟ یعنی چه جور اسمی برای متدها و متغییرهاش می ذارید؟ از وقتی که دارم روی کدهایی کار می کنم که آدمایی از ملیتهای مختلف نوشتن به این تفاوتها پی بردم :

- کدهایی که همکارایی آمریکایی اصیل زدن اسمی که گذاشتن Master - Slaves یعنی از پایین صدا می زنند GetMaster() و از بالا صدا می زنند GetSlaves() - خوب با روحیه آمریکایی سازگاره و البته تا حدی به گوش ما ها هم آشناست .

- یه همکار کره ای خیلی cool و البته کاردرست به اسم Doug Lee داریم که  اسمی که روی متغییر هاش می زاره Parent - Childs یعنی از پایین صدا می زنند GetParent() و از بالا صدا می زنند GetChilds() - خوب با روحیه لطیف شرقی سازگاره و البته باز هم به گوش ما ها هم آشناست .

اما امروز یه شاهکار دیدم که کاملا به فرهنگی بودن قضیه ایمان پیدا کردم:

ساختار رو اینطوری اسم گذاشته بود :  Feudal - Vassals  یعنی از پایین صدا می زنند GetFeudal() و از بالا صدا می زنند GetVassals()

حتما می تونید حدس بزنید که این افاضات دیمیتری ، همکار روس سرتق و ودکا خورمونه

چقدر جدیدا پست زیاد ول می کنم از خودم!!؟؟


  نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:43  توسط دامون  | 
می دونید که من مهندس نرم افزارم و عمده تخصصم هم روی دات نت تمرکز داره به خاطر همین این مطلب یه مقداری به درد همه نمی خوره .

اول از همه داشتن چند تا مدرک و گذروندن چند تا دوره اموزشی معتبر خیلی مهمه .می خوام با توجه به وقتم ، خودم رو آماده کنم تا مدارک مایکروسافت رو بگیرم فعلا باید امتحان .Net Framework Core ...  که با شماره 70-536 مشخص می شه رو از سر بگذرونم . تقریبا همه مطالبش رو بلدم ولی برای دوره کردن ، یه دوره Microsoft e-Learning  رو گرفتم که چیز جالبیه . بعدش هم فکر کنم نمونه سوال و ثبت نام .

دوست عزیزم مهندس ارنست یه وبسایت معرفی کرده بود در مورد نمونه سوالات فنی در مصاحبه های تخصصی ، یادم اومد زمانی که همکاران بودم واسه سوالات مصاحبه با نیروهای جدید چند تا منبع پیدا کرده بودم ، توی Backup های لپ تاپ قبلیم تونستم از Bookmark هام لیست رو پیدا کنم :

عالی ، طبقه بندی شده . کامنتهاش رو از دست ندید.

به این ها سر بزنید :

اینجا        اینجا        اینجا        اینجا        اینجا        

اینم لینک ارسالی مهندس ارنست


  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:15  توسط دامون  | 
بالاخره فهمیدم دلتنگی یعنی چی ؟ وای خدا چقدر سخته ؟؟ آدم نفسش می گیره

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:51  توسط دامون  | 
از 19 سالگی تا حالا هیچوقت بیکار نبودم و همیشه منبع درآمدی که بشه روش اسم شغل رو گذاشت داشتم.

خیلی واسم مهمه که توی استرالیا زیاد بیکار نمونم یعنی واسه خودم یه مرز دوماهه تعیین کردم که همه تلاشم رو خواهم کرد که زودتر کار پیدا کنم . راستش به خاطر اوضاع اقتصادی و اینجور چیزا خیلی نگران نیستم چون به توانایی های فنی خودم اعتقاد دارم اما خوب به هر حال آماده بودن شرط عقله .

می خوام چند تا پست بنویسم که خودم هم بتونم به مرور ازشون به عنوان رفرنس استفاده کنم . به طور کلی از چند نظر باید به این قضیه نگاه کرد و آماده شد:

1- نحوه برقراری ارتباط با مصاحبه گر ها

2- آمادگی برای مصاحبه  فنی در حوزه تخصصی  مطالب بیشتر

3- داشتن رزومه کاملا حرفه ای و قابل تغییر جهت استخدام کننده های مختلف


بازم فکر می کنم و اگه به نظرم چیز جدیدی اومد به لیست اضافه می کنم .

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:49  توسط دامون  | 
با هومن توی قسمت نظرات آخرین پستش یه بحث کوچیک در  مورد تفاوتهای مالزی و استرالیا داشتم ، خوب هومن چون اینجا کار کرده و خرج کرده و همین طور الان داره توی استرالیا کار می کنه می تونه رفرنس خوبی برای کمک به من از نظر فکری باشه اما یه حرفی بهم زده که منو بهم ریخت :

گفته بود که : "به طور کلی میتونی انتظار داشته باشی هرچی به رینگیت میگرفتی اینجا به دلار بگیری و خرجت هم با همون سطح زندگی یه کم کمتر درمیاد."

از طرف دیگه گفت که ممکنه در حد 4000 دلار درآمد خالصت باشه تو استرالیا (آخه اونم نرم افزاریه ، پس حرفش واسه من معتبره )خوب اگه 4000 دلار رو معادل 4000 رینگت در نظر بگیریم که فاجعست!!! تازه اگه بخوای تو خونه زندگی کنی  نه آپارتمان و ماشین رو با قیمت بنزین بالاتر اونجا هم داشته باشی که قضیه سخت تره .

از نظر من برنامه ریزی واسه حقوق 4000 رینگتی:
خونه حداکثر 900 تا
خورد و خوراک 1600 تا
لباس و پوشاک 400 تا
قسط ماشین  + بنزین و تعمیرات (حد اکثر کانچیل ) 600 تا
قبوض(بدون ماهواره ، مصرف برق کم) : 150 تا
متفرقه 300 تا

و  تموم....

خب ویژگی های این برنامه مالی :

 پس انداز صفر یعنی اگه خدای نکرده اتفاق ناگواری پیش بیاد باید بری گدایی کنی تا مثلا هزینه بیمارستان رو در بیاری.

 تفریح عملا هیچی  - این واسه من فاجعست ، خب حالا هزاری هم تفریح بهتر از ایران وجودداشته باشه ولی وقتی واسه یه دیسکو رفتن باید از دو ماه قبل پول جمع کنی که به دردت نمی خوره که .

 ایران نمی تونی بیای سربزنی و برگردی : پول بلیط و سوغاتی و هزینه های اضافی توی ایران . باید خیلی خوب پول جمع کنی تا بتونی 5 سالی یه بار بیای خانوادت رو ببینی.

 خونه 900 تایی  که می دونید چه جور جاییه :یه کاندو قدیمی خارج از شهر ، پر از همسایه هندی و اندونزیایی که کثافت و سوسک از همه جاش می ریزه.  

ماشینت هم که پراید جلوش سالاره.

ماهواره نداری ، باید توی گرمای اینجا کولر رو خاموش نگهداری

خوب من چرا باید از مالزی برم اونجا وقتی اینجا هیچ کدوم از این مشکلات رو ندارم؟
مسائل فرهنگی و آرامش بیشتر و سطح بالاتر رفاه(این یکی رو نمی فهمم یعنی چی ) بخوره تو سرم.

چرا باید برم استرالیا؟؟

پی نوشت :

چون این مسئله فکر کنم واسه همه دوستان چالش برانگیزه ، من همه رو دعوت می کنم که  تحقیق بکنیم و یه پست ناقابل توی وبلاگمون بزاریم ، عنوان سوالم اینه :

" من الان استرالیام ، همه مشکلات رو پشت سر گذاشتم و خونه گرفتم ، کار هم دارم حتی تونستم ماشین رو با یه وام خوب بخرم. ماهی 4500 دلار در آمد خالص دارم و نمی خوام از باقیمانده پولی که از ایران اورده بودم خرج کنم . برنامه ریزی من واسه هزینه کردن این مبلغ در طول ماه چیه ؟؟ "


  نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:26  توسط دامون  | 

این جناب(سرکار) آفیسر ما هم ظهور کردن اسمشون خانم ویکی آسخامه و یادمه که در موردش قبلا شنیده بودم که حسابی تنبل تشریف داره و هرچی کیس بالای 25 ماهه دستپخت ایشونه ، البته طبق مشاهدات جدید و با توجه به موج تنبل ستیزی در اداره مهاجرت ، و همین طور موج  بیکاری جهانی ایشون از ترس مشکلات بعد از بیکاری و اینکه شوهرش تهدیدش کرده که اگه اخراج شی  طلاقت می دم و از این حرفا  .. مثل اینکه زرنگ شده.

چند تا نکته جالب توی نامه اش وجود داره  :

-         گفته فرم 80 ات رو دوباره  پر کن و بفرست و دقت کن که اتباع مالزی که متولد 1978 به قبل هستند باید دوتا شماره ملی اعلام کنند یکی نیست بگه بابا اسخول (ببخشید آسخام)  شونصد بار تو اون مدارک کوفتی نوشتم  ایرانی اونوقت فرق آدمی که مالزی زندگی می کنه با تبعه مالزی رو نمی دونی تو !!! از اون مهمتر من متولد 1979 هستم اسخول (ببخشید آسخام)

-         اینقدر فرمها رو دقیق خونده که گیر داده  توی فرم 80 همسرت ، یکی از سابقه کارهاش نوع استخدامش مشخص نیست !! یکی نیست بگه بابا اسخول (ایندفه خودم رو می گم) واسه چی از خانمی نخواستی که تاریخها رو دقیق بهت بده ؟؟ اصلا واسه چی سرخود اون قسمت رو پر کردی ؟ تو که نمی خواستی از امتیاز همسرت استفاده کنی . می خواستی کلاس بزاری ؟  بعد حالا که بدون رفرنس پر کردی حداقل این همه ملت می گن قبل از ارسال کپی بگیرید .. چرا نگرفتی ؟!! الان یه چیز دیگه بنویسی خوبه ؟ بعدش ضایع شی .

-         گیر داده که آخر فرم 1276 رو امضا نکردی!!! بابا به خدا امضا کردم ، حالا باید اون یه صفحه رو دوباره امضا کنم بفرستم..

-         جالب تر از هم فرم اسسمنتم رو خواسته  ؟؟؟  البته فکر کنم اصلش  می خواد که عمرا بهش ندم آخه قاب کردم زدم تو اطاقم به عنوان یکی از افتخارات بزرگ زندگیم (خالی بستم)

-         یه فرم فرستاده امضا کنیم به عنوان پایبندی به ارزشهای استرالیا  . خوشم می یاد مد شده که همه دارن از آدم پایبندی به ارزشها رو می خوان . میگین چیکار کنم؟ امضا کنم ؟  بعدا دولت ایران مدعی نشه که چرا فرم پایبندی به ارزشهای نظام ما رو امضا نکردی؟

فعلا همین ها رو خواسته ، یعنی در مورد سابقه کار هیچی نمی خواد ؟ مطمئن باشم ؟ می خواستم اومدم ایران  (یه ماه دیگه )  کم و کسری ها رو ردیف کنم . نظرتون چیه ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:25  توسط دامون  | 
قبل از هر چیز ، عید همگی مبارک و ممنون از دوستانی که با کامنتاشون خوشحالم می کنن.

از خودمون براتون بگم که سرگرم مهمون داری هستیم . خواهر خانمی به همراه الیسا خانم گل الان نزدیک یه ماهه پیش ما هستن و باجناقم هم که از شب عید اینجاس. خلاصه کیفمون کوکه و حسابی داره خوش می گذره ، مخصوصا به خانمی که از این بابت خیلی خوشحالم . فقط نمی دونیم وقتی مهمونامون برگردن ایران چقدر دلمون تنگ می شه که اونم حداکثر یه ماه بعدش که خانمی ایلتسش رو داد ما هم ایرانیم .

شب سال تحویل ایرانیهای مجتمعمون سالن اجتماعات رو گرفته بودن و برنامه هفت سین و شام و دی جی راه انداخته بودن که جای همه خالی . خلاصه سال تحویل کاملا ایرانی و شلوغ پلوغ تر از هر سال. البته قبلش هم چهارشنبه سوری یه همچین مراسمی رو کنار دریاچه تی تی وانگسا داشتیم که اونجا ایرونی ها از کل کوالا اومده بودن و انصافا خوش گذشت.

لیلا فروهر و منصور شب عید کنسرت داشتن اینجا که من و خانمی به علت احساس تنفر شدید به خانم فروهر انصراف خودمون رو اعلام کرده بودیم (فکر کنم سعید امامی پروانه فروهر رو با لیلا فروهر اشتباه گرفته بوده ها ) اما جاتون خالی ، کنسرت عمو سیاوش قمیشی رو از دست ندادیم و با وجود شایعاتی که در زمینه ترور ایشون توسط بمب گذاری در سشوارش توی سالن پیچیده بود ، روی استیج اومد و سالن ویسما رو ترکوند . اما خداییش ابی یه چیز دیگه اس . لحظه شماری می کنیم واسه کنسرت بت دوران نوجوانی ، داریوش .

عارف عزیز توی کامنتی که برام زده از یه مالایی که دیده و از پیشرفت برادران مسلمان ایرانی خوشحال بوده گفت . که یاد یه خاطره جدید افتادم . یه همکار مالایی داریم که یه روز سر ناهار داشت با اشتیاق از لزوم جنگ با اسراییل و اتحاد مسلونها در جنگ برابر غربیا می گفت . بعد از 10 دقیقه تحمل حرفاش بهش گفتم می دونی جنگ یعنی چی ؟ می دونی وقتی یه بچه نه ساله هر شب باید توی پناهگاه باشه و صدای بمب رو دور و برش بشنوه چه احساسی داره؟ می دونی مادری که 4 تا پسرش که بزرگترینشون 25 سالش بوده به فجیعترین شکل ممکن کشته شدن ، چه حسی داره؟ تا حالا شنیدی ممکنه یه نسل توی صف سهمیه حتی پنیر بزرگ شده باشه؟ ... فکم داغ شده بود و رگباری با استفاده از قدرت اسپیکینگ آیلتس  6.5  ، طرف رو مات کردم . آخرش هم با این دوستمون که معلوم بود شدیدا کم آورده با متانت خاص مالایی ها گفت :" درسته حق با توئه ، مسئله خیلی سخت تر از اینه که گفتی اما همه وجود ما فدای اسلام"

منم با متانت خاص ایرانی ها که عادت ندارن هیج جا کم بیارن گفتم ببین احمق جون من حداکثر یه سال دیگه اینجام  و واست از صمیم دل آرزو می کنم که بعد از اون شما به سعادت یه جنگ تمام عیار با آمریکا و اسرائیل گرفتار بشید و برای سعادت بیشترتون حتما یه چند تا بمب اتمی هم تو سرتون بخوره . الهی آمین.

بازم عید همگی مبارک.

آریا : مدیونی اگه این پست رو بخونی و کامنت نزاری .

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت یک : دوستان عزیز من فقط پسر خاله ام رو مدیون کردم ، خوشحال می شم نظر بدید منتها جسارت نمی کنم که مدیون کنم .

پی نوشت دو : بدینوسیله هر گونه نسبت سببی و نسبی با آقایی که خودش رو به اسم دامون معرفی می کنه و از مالزی گزارشگر رادیو زمانه است را تکذیب می کنم ، بابا به خدا می خوام برم ایران یه کاری نکنید مثل حسین درخشان برم یه کله 209  .


  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 6:21  توسط دامون  | 

- توی ایران اگه دو سه ساعت تو خیابون رانندگی می کردم و چند جا باید می رفتم ، خودم حتما یا یه دعوای مشتی بزن بزن می دیدم یا حداقل دونفر که در حال دادن فحش خوار مادر به هم بودن رو می دیدم و یا اینکه از یه نفر می شنیدم که امروز فلان جان دعوا شده بود و چه حالی داد. اما توی این شش ماه که اینجام فقط از یه نفر شنیدم که اونم از یه نفر شنیده که یه دعوا دیده بوده که البته بین یه ایرانی و یه عرب بوده !!!!

 

- کی گفته خارج از ایران صدای بوق ماشین نمیشنوی ؟ من حداقل پنج یا شش بار شنیدم که البته حداقل چهار بارش رو خودم بودم که بوق می زدم.

 

- ممکنه در حال رانندگی باشی بعد یه پیرمرد درب و داغون چینی رو ببینی که بدون لباس و فقط با یه شورت که دقیقا شبیه همون شورتهای مامان دوز پیرمردهای خودمون داره با یه دوچرخه مدل لحاف دوزی عرض خیابون رو با احتیاط رد می کنه . خدا ازم نگذره که نتونستم جلوی یه ربع خندم رو به این صحنه  بگیرم . البته امکان نداره این صحنه   رو توی خیابونهای کوالالامپور ببینی فقط محله های ارزون اطراف کوالا همچین منظره های بدیعی رو برای شما عرضه خواهد کرد.

در ضمن بگم که مرکز شهر کوالالامپور یه جاییه که با ارفاق اندازه نارمک تهران می شه و فقط پر از برجهای اداری  ، مرکز خرید ، هتل ، مراکز تفریحی و رستوران و دیسکو و باره . تقریبا 90 درصد ملت اطراف مرکز شهر زندگی می کنن که اوناهم با توجه به جا قیمتهای خونه ها فرق می کنه و البته اصلا با مدل تهران نمی شه بهش نگاه کرد . دو سه ماه اول داشتم روی معمایی که سعید (باجناقم البته از نوع بنزش نه ژیان ) طرح کرده بود کار می کردم که ازم پرسیده بود :"ببینم دامون این جایی که خونه گرفتی مثل کدوم محله تهران از نظر سطح فرهنگی و امکانات و قیمت به حساب می آد" و آخرش هم گفتم نمی دونم چی بگم .

 

- مخصوصا اگه از کوالالامپور خارج بشی میتونم بگم تقریبا تمام شهرها و روستاهای دیگه تو مایه های شهرهای شمال خودمونن حالا مثلا یکی شبیه رامسره (البته اونجوری که قبل از انقلابش رو برام تعریف کردن ) یکی شبیه بابلسر یکی هم شبیه فریدونکنار و البته جالبه که آدمایی رو حتما می بینی که شدیدا فقر رو می شه از زندگیشون دید ولی به نظر خوشحال می آن !!!!

 

- یه دفعه توی یه اتوبان بین شهری به یه صف ترافیک 10 کیلومتری خوردم. قضیه این بود که یه وانت بزرگ (یادم باشه در مورد اینا هم توضیح بدم)  چپ کرده بود و بدبخت کلا از جاده خارج شده بود پنج شش متری اونورتر افتاده بود اما کنجکاوی جماعت علاف واسه نگاه کردن منظره 10 کیلومتر اینور و 15 کیلومتر اونور صف درست کرده بود آخه از اونور اتوبان نگاه کردن سخته . این رو گفتم تا دیگه کسی نگه ایرانی جماعت فقط از این کارا می کنه .

اینجا یه سری وانتهای بزرگی هستند که از کامیون کوچیکترن و از وانتهای خودمون بزرگتر و باعٍث می شن دلم واسه نیسان گاوی های خودمون تنگ نشه بسکه بی شعورن بلانسبت و 90 درصد راننده هاشون هندی هستند.

 

آقا راستی این CSL چیه جدیدا مد شده ؟ لازمه کاری بکنم یا همین طوری عضوش هستم ؟


پی نوشت :

شنبه داشتم به سمت پاتوق آخر هفته های خانمی و خودم  که یه ساحل خیلی خیلی خلوت و قشنگ حدود 80 کیلومتری خونمونه می رفتم که پلیس جلوم رو گرفت ، جریمه عادی سرعت غیر مجاز 300 رینگته ولی افسره گیر داده بود که چون سرعتت خیلی بالاتر از حدمجاز بوده(می گفت 175 تا می رفتی) گواهینامت رو توقیف می کنم و 600 تا جریمشه  خلاصه با کلی جنگ و جدل 30 تا بهش دادیم و خلاص .اینجور که می گن  پلیس اینجا جزو فاسد ترین و رشوه گیر ترین پلیسهای دنیاس . تازه دارم می فهمم چرا پلیساشون عاشق اینقدی نژان (این رو بخونید )


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط دامون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM